ورق پاره های یک لیلی
دلم به نبودنم خوش تر است اگر بودن، این رنگی است که می بینم! من دلم می خواست شانه هایی باشند در کنارم،نه سایه هایی بالای سرم ! آن هم گاه گاهی سنگینی شان حس شود!! من این بودن ها را نخواهم بود از این به بعد ...هرگز! و من امروز برای چندمین بار به یاد آوردم! که انسان ها در قید و بند کیلومتر ها اسیرند! برای خودم اشک ریختم و بلند بلند اندیشیدم...: " چه عرشی؟ کدام آینه؟ چه ترانه ای؟ کدام کلام؟ " از میان داشته های این روزها دو کس خود نمایی می کنند! هر دو را دوست دارم،هر یک به جایگاهی! راهی را بی آن که برگزیده باشم رفته ام! شاید برگشتی نباشد،شاید هم باشد ...اندکی صبر می کنم. در دلم آشوبیست بی رنگ و می دانم این خیلی بد است. من همواره از بی رنگی ها فرار کرده ام. گله ای از فاصله ها ندارم که بی شک به یقین رسیدن، دوری را هم شامل می شود ...گله ام از نا مهربانیست! کولی نامهربان به نظر تو چه رنگی باشد بهتر است؟ کولی مهربان چه؟ همیشه ، بودنی ها هستند ... اما فقط گاهی پیش می آید که نبودنی ها باشند ! در پس کوچه های این گاه و بی گاه ها گم شده ام. خواب بد فرداهای نیامده برایم حکم اکسیژن پیدا کرده است...چه خبر سنگینی. باید جایی باشد که کنار خودم بتوانم خستگی در کنم. در انتهای روشنایی شب هایم ، دراز بکشم و روزهایی را مرور کنم که همراه با حسرت نباشند...تعدادشان کم نیست ! خدا را شکر ! خدایا! یک قسمت دیگر از اعترافاتم را فکر می کنم لازم است با صدای بلند بخوانم : به نام خدا این جانب مارال مهاجر ( خودم نام کولی را بیشتر می پسندم ) امروز ! به تاریخ 1 شهریور ماه سال 1388 اعتراف می کنم که نه به دوست داشتنم بلکه به جنس این رابطه و رنگ آن تردید دارم! باور دارم که دوست داشتن برای قدم گذاشتن در یک رابطه شاید اولین قدم باشد اما بعد از آن انتقال احساسات پر رنگ ترین مساله است و من در نهایت تاسف، حس می کنم فاصله ها بیش از آن چه باید ما را دور کرده است و البته حق می دهم ! چرا که انسان ها کاملا مختار هستند که عشق هایشان را جایگزین کنند ...عشق بدزدند! عشق گدایی کنند ! من که از اهالی لبخند و شعر هستم! آشنا ها را بو می کشم .نمی دانم یا تو از رنگی هستی که من نمی شناسم یا اینکه من می شناسم و تو اهل این سرزمین نیستی. گفته هایت را مرور می کنم ، ظاهرا زمانی متعلق به سرزمین احساس بوده ای ! دلم تنگ است و تنگ و تنگ ...از شکستن بغض امروز ، به نم نم همین گریه های گلوگیر رسیده ام. فقط چند ساعتی مانده تا سی...این قدر این روزهای گذشته،طولانی ، تاریک ...سرد بوده که دو روز،حتی برای یک کولی هم کوتاه می نماید.از 26 تیر ماه 88 تا یکی دو روز دیگر که 26 مرداد 88 می آید ، می خندد و می رود! دیوار سیاه بلند آسمان طوسی،صورتی قشنگی که ساخته بودم ،آهسته آهسته تا مرز نابودی رفته است...دلگیرم. دلگیرم از هر آن چه که می توانست در دفتر خاطرات من قلم بخورد و این سفر،همه را نابود کرد...دلگیرم. دلگیرم از این که هر روز رویاهایم را نوازش کنم... در میانه ی هستی که تو نیستی، دلیل های رنگارنگ بیاورم که اگر دوری اما هستی! و آرام بخندم که چه زود باور کردم...دلگیرم. امروز،به جایی رسیدم که نباید! به جایی که دوست تر داشتم تا همیشه های دور و نزدیک،تا همیشه های زندگی ، محو بماند.جایی که احساس کردم کم آوردم و این سومین باری بود که در این 20 سال، با این حس از خواب بیدار شدم. دلم تنگ است و تمام دنیای کوچگ رنگ رنگی من روی سرم خراب شده است...جاوید دلم برات تنگ شده...خیلی زیاد. عجیب نیست موسیقی سکوت این روزها برایم غریبه است،همیشه مشکل آدم ها همین بوده! نت هایی نواخته می شوند که با هم سازگار نیستند و این ناهماهنگی، بسته به طولانی بودن قطعه ی مورد نظر، ذره ذره به سکوت سازت می انجامد! من به تنهایی هایم برگشتم!امروز به تنهایی از یاد رفته ای برگشتم که حقم نبود...به دنیای سبزی هایم پناه می برم،دنیای امنیست! خیسی صورتم را از آن جهت که آب را روشنایی می دانند ، خوش می شمارم و به بهانه ی دلتنگی تقدیم می کنم به عشق. زیر سایه های سنگین این روز ها، حتی نوشتن هم کار مشکلی شده است ...دلگیرم. به قول یک آشنا "چه پرز های ترسناکی دارد زندگی"! راستش را بخواهی باور کرده ام این جمله را! باور! ببین چگونه پیر می شوم...خوب نگاه کن...به خط های پیشانی ام، مو های سفیدم که هر روز بیشتر می شوند...خوب نگاه کن! تنهای تنهایم! آرام آرام،دانه دانه های انار سرخ زندگیم که اندک زمانی بود طعم ترش و شیرین عجیبی که داشت در دهانم مانده بود ؛فراموشم می شود ...از 25 تیر ماه 88 تا امروز که تقویم خورشیدی 5 مرداد 88 را نشان می دهد ...روزی که قول برگشتنش را داده بود ...نمی دانم باورتان می شود یا نه اما روز ها خیلی بیش تر از روز و ساعت و لحظه گذشت. آدم ها کوچک نیستند اما دلبستگی های کوچکی دارند ...من اما میان این دلبستگی های رنگی نمی دانم چرا همیشه جایی میان تونالیته ی تیرگی ها دارم...من هم مانند همه ی آدم های صورتی،آبی،سبز و حتی بنفش این روزهای داغ،هر روز این جا هستم اما ...اما در پیچ و خم تمام این دودهای رنگارنگ،دلم این جا نیست...! توالی شیرین زندگیم می شود گفت از قهوه های چهارشنبه شب ها هم تلخ تر شده است ، این روز ها را دوست ندارم...اصلا نمی دانم ...من فقط تو را دوست دارم که انگار مدت هاست نیستی...نگو که زمان کمی گذشته است و تو هم دلت تنگ است و...نه....نگو.هیچ نگو و فقط گوش کن . چه کنم؟ دلم تنگ است و بدتر این که می دانم تو سری به این جا نمی زنی...می دانم. شب ها در رویاهایم با هم می دویم،غزل می خوانیم،ساز می زنیم...روز ها اما همه جه کابوس است...کابوس جای خالی تو.همه جا جای تو خالیست ...و من ناگزیر به نگاه کردن ...ناگزیر به خیره شدن به گذشته ای نزدیک که به هنگامه ی لب باز کردن...اشک هایم مهلت نمی دهند...بلند بلند تو را فریاد می زنند. من با همان رویاهایی که قولش را دادم زندگی می کنم... به امید زود برگشتنت. همیشه انتظار را دوست نداشته ام. همیشه خودم را دوست داشته ام. این روزها که از من خبری نیست ، خودم را زمانی دوست دارم که ثانیه ها را با حضور تو ثبت می کنم ،به انتظار آمدنت و آغوشی گرم...آن قدر گرم که تمام این روزهای بی روح را گرما بخش باشد. دلم برای دیدنت تنگ است...خیلی دوری...دور تر از آن که دلم روشن باشد به شنیدن بویت. همه ی آرزوهایم فقط در خواب های تکه تکه شده ی این شب ها ، بعد از مرور تکراری روزهای ثبت شده ای که فقط در تقویم من و تو هویت دارند ، برآورده می شوند...اینک بوسه هایم را به قاصدک ها می سپارم تا به روی ماهت برسانند... حال خوبي ندارم...زير بار اين همه فشار ،اصلا حال خوبي ندارم...نمي دونم چي كار كنم...نوشتم كه اين روز ها رو يادم نره مثل خيلي از روز ها ! يادم نره كه 3 تير 88 چه حالي داشتم...يادم نره هيچ وقت...به اندازه ي همه ي اين 20 سال تنهام...تنهام مي دوني معنيش چيه؟ميگم الان برات... معنيش اينه كه سنتورت رو ببندي بذاري زير تخت ...چون خسته شدي ...چون دلت نمياد ديگه درد دلت رو بشنوه...قاصدك يك سالش بيشتر نيست ،مگه چقدر تحمل داره...تنهام معنيش اينه كه تا صبح بشيني تكه تكه هاي رويات رو جمع كني بچسبوني به هم، بعدش يه خنده ي نخودي بكني و خوشحال بگيري بخوابي...نقاب شادي رو بزني به صورتت كه صبح با شادي بلند بشي...تنهام معنيش اينه كه يه عالمه سوال تو مغزت برن و بيان اما فرصت نباشه حرف بزنين...تنهام يعني شنيدن اين جمله كه .... يعني شنيدن ... يعني ... از كدومش بگم؟ دلم تنگ است و انگار ،هيچ وقت ، هيچ جا ! هيچ كولي اي تا اين اندازه دلش تنگ نبوده است...كم كم باورم مي شود كه هيچ رنگي در ان دنيا نمي تواند زلال تر از رنگ سبزي باشد كه با ان ،حصار هاي تنهايي ام را كشيده ام...باورم مي شود كه هيچ رنگي نمي تواند ، بي رنگي هايم را ،بي رنگ كند! آرام نيستم و ناگهان كه گذشته،دستي برايم تكان مي دهد...لبخندي محو بر لبانم مي نشيند و به اين روزهاي پر از تو فكر مي كنم و دنيايي كه ... اشك هايم روان است و بر سر هر يك از سطر هاي نوشته ام،اثري از خود مي گذارند تا همه بدانند كه من از دل نوشتم و ديده شهادت داد... اصلا دلم نمي خواهد بنويسم...اما راهي نيست جز تلاشي به رهايي از اين همه دلتنگي...كه براي من جز به گفتمان هاي هميشگي من و خيالم ممكن نيست...دلم مي خواد تا آسمان هفتم بروم و از ان جا خورشيد را ببوسم و از ان به بعد من ، آفتاب باشم و تو مهتاب.... مي خواهم آرام تر از همه ي اين بيست سال بگريم . ديشب از ذهنم گذشت..." يك شب در آيه هاي عشق گم مي شويم...مي دانم" اما نمي دانم، لحظه ي گم شدن من و تو ، كجاي اين قصه ي روشنايي هاست؟نمي دانم، كدامين فصل از زيبايي ها ،ما را با خود مي برد؟ نمي دانم اين باد بازيگوش وحشي،تا كجا ترانه هاي عشق ما را زمزمه مي كند؟ نمي دانم روح مهتاب! اين روزها كه من دلم تنگ است ،كجاست؟ نمي دانم كي من از خواب خوش اين روزها بيدار مي شوم...؟ مي دونم،دلت نمي خواست به اين زودي حس كني شايد خيلي دير نباشه تكرار همه چيز ...خدايا ،چقدر بگم خدايا ...باز شدم اون مارال 17 ساله ...نمي گم يادش بخير،دوست دارم براي هميشه پاك بشن... اما مگه من نبودم كه همه چيز رو خودم حل كردم،مگه من نبودم كه ياد گرفتم به جاي گريه كردن، اين قدر بنويسم تا آروم بشم كم كم...ياد گرفتم گه از كسي كه عاشقم بود توقع هيچي رو نداشته باشم...ياد گرفتم از آدم ها ببرم يه مدت ...با همه ي وجودم آروم بودم ...چرا دوباره الان اين روز ها همش ياد اون موقع مي افتم...بي انصاف نيستم ..الان همه چي روبراهه اما ...دلم ...هيچ راهي نداره...هيچي. شب هاي بهاري پر از اقاقي ،چكاوك و آينه قلم مي خورد...آن قدر منتظرم روزي نامت به مهرباني ، به ستايش ،به فرياد ، سر آغازي باشد بر راز علاقه ها! من ، اين روزها در خواب بي چراغ اين خانه كه هيچش از تو نشاي ندارد،مي گريم و روشن مي شوم ... با نگاهي خالي و دستي پر از تو ناگهان مي شوم!ناگهان بر فراز روياهايم،بر لبه هاي ترس از اين خيال خيس،هم گام اين دلشوره هاي گاه و بي گاه پرواز مي كنم و مدام چشمانم را مي بندم تا بيشتر بيابمت...! از تمام اين ثانيه ها كه من ، بي تو مي گذران،خجالت مي كشم...مي خواهم به راهي از نور برگردم،دره اي از شادي بي انتها... دنيايي كه بدون تو ، بي معني باشد...در به در دنبال اين دنيا مي گردم. فاش مي گويم كه مرا عرياني علاقه اي به اين امتداد،بس است تا همه ي كوچه هاي اهل باران را پرسه بزنم و به اميد ديدن و بوييدن و ...تا مرز هاي سبز و بنفش ، لي لي بروم و ترانه اي بخوانم به دور از كودكي ها ... در ميان اين همه راه كه بيراهه هايي هستند پر از تو! نمي دانم كدام راه را گم كرده ام كه هر چه مي دوم و مي دوم و نگاه مي كنم و مي انديشم...باز هم تا حس بي بديل بودنت فاصله هاست! فاصله ها را تا آسمان خاطره و مهتاب ،مي پرستم ...اما دورتر از مهتاب،از سايه هايي كه هر روز و هر شب بوي تو را بدهند...مي گريزم! حرف هايي دارم مانند هر دانه از تسبيح عقيقم...عميق و لبريز از حس خالص يك كولي! در اعماق بي نهايت اين لحظه هاي تاريك، مي خواهم بميرم...با همه ي وجودم...روياي من هر روز كدر ترمي شود. ويرانه اي مي بينم كه هر روز آجري روي آن مي گذارم تا شايد روزي قصه ها بنويسند...كولي ساخت!كولي سوخت و ساخت! سياهي خورشيد از يك طرف، ،شكستن آينه اي كه ديگر در تكه تكه هايش هم مني ديده مي شود...همه و همه را هنوز هم ساده مي انگارم.. سكوت پرندگاني كه كم كم طولاني مي شود....كاش همه چيز دقيقا اين گونه كه هست،نبود! هوس كرده ام قطره ي باراني باشم، رها! هوس كرده ام ابري باشم بهاري...اشك هايم از جنس گريه هاي ابر بهار است!مي خواهم قدري بگريم...بي دغدغه...مسخره است،اما تو نخند...تو كه بهتر مي داني من براي گريستن هم اين روزها مال خودم نيستم،پس نخند. هوس كرده ام درياي تو،اندك زماني هر چقدر كه بخواهم مال من باشد...هوس كرده ام به ياد تنهايي هايم ،قهوه اي در بارسين بنوشم...اشكي بريزم...روياهايم را با مداد رنگي هاي نو رنگ بزنم... شايد حتي طرحي تازه كشيدم!طرحي كه از سنگيني ثانيه هايم كم كند...طرحي كه بال هاي پروازم را قدرت بخشد ...طرحي پر از حركت...به دور از سكوني كه اين روزها احاطه ام كرده است. در سايه سار عاشقانه هايم كه قدم مي زنم،دلم براي اين همه احساس مي سوزد...كسي براي بوييدن شقايق ها هم ديگر وقت ندارد،براي نفس كشيدن هم زمان كافي نيست...اندك اندك حس مي كنم به خفقاني مي رسم...كه تا به حال تجربه نكردمش...خدايا از تو چه پنهان...حس قشنگي ندارم...اما بيشتر بگويم،واضح تر بگويم... دلم تنگ است! دلم مي خواد هر هفته برم تهران،اما اين جاده و راه طولاني نميذاره...دلم مي خواست مامانم اصفهان بود. خسته شدم...خسته شدم اين قدر پنج شنبه ها رو به انتظار جمعه و جمعه ها رو به انتظار شنبه ها گذروندم...خسته شدم اين قدر به جاي مامان و بابام ،با در و ديوار هاي اين خونه حرف زدم...دلم مي خواست از دانشكاه كه ميام باشن،حرف بزنيم... كاش هميشه باشين،كاش من بميرم اما شماها يك لحظه هم من و مانا رو تنها نذارين...دلم مي خواست الان تهران بودم...اين جا نفس كشيدن هم برام كار مشكلي شده. دلم مب خواست به دور از درس...دغدغه...به دور از همه فقط پيش شما بودم. اين قدر اين دو سه روزه دلم مي خواست تهران باشم كه باورتون نميشه.نه اميركبير پيش بچه ها برم،نه برم گلستان بگردم...هيچي!فقط پيش شما باشم...خونه خودمون...دلم گرفته دارم مي تركم. تنهايي اينجا،بين اين همه آدم كه ادعاي بودن باهات رو داشته باشن،ادعاي اينكه نذارن تنها باشي ام يه جمعه كه بخواي بري بيرون براي اينكه به اين روز نيفتي حتي يه نصف آدم هم نباشه...مجبور باشي از صبح تا شب درس بخوني چون هيچ كس نيست ...هيچ كس جز خدا نيست.آخرش هم مجبور شي بري يه امامزاده،به جاي زنده هاي مرده ي اطرافت با يه مرده حرف بزني و سبك بشي...اين وضعيت داره آزارم ميده. خدايا تمام نا مهربوني هايي كه بهشون كردم رو ببخش...همه رو جبران مي كنم...دلم تنگ شده...بدجوري.
حرف هايي دارم از جنس ماه شب چهارده...به گرمي آفتاب همين امروز ساعت 1.50 بعد از ظهر!
| Design By : Night Skin |
